|
خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسيد صبا
آسمان مكثي كرد،
رهگذر شاخهي نوري كه به لب داشت به تاريكي شنهابخشيد و به انگشت نشان دادسپيداري و گفت :
نرسيده به درخت، كوچه باغي است
كه از خواب خدا سبزتر است و
در آن عشق، به اندازهي پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت
بلوغ سر به در ميآرد
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي
دو قدم مانده به گل،
پاي فوارهي جاويد اساطير زمين
ميماني،
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد ...
قاصدك! هان! چه خبر آوردي؟
از كجا و از كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي اما
گرد ما بيثمر ميگردي!
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي باز است
برو آنجا كه تورا منتظر است
قاصدك در دل من همه كورند و كرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربههاي همه تلخ با دلم ميگويم
كه دروغي تو دروغ كه فريبي تو فريبي كه فريبي تو فريب
قاصدك! هان! ولي آخر اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام! آري! كجا رفتي؟ آري!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي جايي؟
در اجاقي رمق شعله نميبندد
خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك! قاصدك! قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم ميگريند ...
|