تبليغاتX

delnobahar

روناك عزيزم دوست دارم


روناك عزيزم دوست دارم

درد و دل
آثار تاريخي يك عاشق
موضوعات
دوستان عاشق تنها
آمار وب
كدهاي جاوا
رسیدن به همه وجود

          زن          مهربونم


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 در ساعت: 14:37
|+|
آخرین مرحله عشق
  من و روناک به هم رسیدیم

 

 برای تمام اونهایی که عاشقا" دعا میکنم که به عشقه پاکشون برسن .

 

 

انشا الله


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: جمعه هفتم تیر 1387 در ساعت: 17:28
|+|
خداحافظ عشقم

 

 دوستان من دیگه رفتنی شدم

 

الان که دارم وبلاگمو آپ میکنم بقض گلومو گرفته نمتونم بیشتر از این

بنویسم آما دلم برای عشقم یه ذره میشه. 

 

  واقا" الان می فهمم دوری از عشق چقدر سخته

تورو خدا برام دعا کنید.

                                                            خداحافظ

                          

                        

                                        


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 در ساعت: 22:44
|+|
Dooset daram ROONAKAM
 

 

 

ROONAKAM aziztarinam, behtarinam, mehraboon tarinam

 

 Enghadar dooset daram ke hich vaght nemitoonama begam

 

Andazash cheghadre shayad bavar nakoni vali man mitoonam

 

begam majnoon

 

Enghadr ke man toro doost daram oon leylyro doost nadashto

 

divoonash nabood

 

Vali az hameye asheghaye donya asheghtaram az hamashoon

 

divoonetaram

 

ROONAK doset daram AZIZAM dooset daram BEHTARINAM 

 

doosetdaram               TANHATARINAM dooset daram GOLE NAZAM

 

dooset daram

     

  Dooset daram ROONAKAM

 

                                      


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه دوم بهمن 1386 در ساعت: 21:17
|+|
عشق
  (  روناک  )

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!


خواهر کوچکم از من پرسيد


من به او خنديدم


کمي آزرده و حيرت زده گفت


روي ديوار و درختان ديدم


باز هم خنديدم


گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه


پنج وارونه به مينو ميداد


آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد


بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

 
بعدها وقتي غم

 
سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي


- پنج وارونه چه معنا دارد

 


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 در ساعت: 22:51
|+|
من و تو

عشق پلی است برای وصل به دلدار عشق سکوی پرواز دو کبوتر است

 
دو کبوتر عاشق که بتوانند با هم زندگی را بسازند و از بودن با هم احساس

خوشبختی کنند.

به امید روزی که همه به محبوب خود برسند.  

 

منم به روناك

 


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 در ساعت: 21:50
|+|
سلام

سلام


خوبی گلم؟


فدایه اون ویترین قشنگه دلت بشم نازم چشاتو میگم که وقتی بهشون زل میزنی نسیم نرم

معصومیتو میپاشه روی صورتت.خیلی دارمت ولیکن دوست!!!!

من میدونم یکی یدونتم پس بدون یکی یدونمی آخ خ خ خ خ که چقد دلتنگتم همیشه دوست

 داشتم و دارمو عمری باشه و نباشه خواهم داشت عشق که ماله این کره نیست ماهام

مسافرای اینجاییم مثه مسافر کوچولو ولی مسافرای آسمونی برا همینم عشقامونم آسمونیو

 ابدین اگه به اون حقیقته ابدی گره خورده باشن که خورده.


پر چونگی نکنم حرف آخر اینکه:

سرخ و غليظ در شريانم وزيده اي


شعرست يا جنون به زبانم وزيده اي؟

مثل نسيم نيمهء مرداد ماه گرم


در ظهر چشمهاي جوانم وزيده اي

من گم شدم درست زماني كه آمدي


تو از كدام سمتِ جهانم وزيده اي؟

مثل بهار، آمدنت ناگهاني است


در من بدون آنكه بدانم وزيده اي!

اين بار چندمست كه من عاشقت شدم؟


اين بار چندمست به جانم وزيده اي؟

حرفي بزن كه شعر شود در دهان من


حالا كه باز در هيجانم وزيده اي

باران و عشق حادثه اي آسماني اند


باران گرفته است گمانم وزيده اي...

میبوسمت گلم
!

( تقدیم به تنها ترین تنهایام و عزیزترین کسم  روناک  گلم )


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه یازدهم دی 1386 در ساعت: 22:41
|+|
یادمان باشد
 

اگه دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم ميگذره!

اگه دبيرشيمي بودم ازاشك چشمت محلول محبت مي ساختم!!

اگه دبير ديني بودم ثابت ميكردم بعد از خدا تو را بايد پرستيد!!  

 اگر دبير جغرافيا بودم ثابت ميكردم كه خوش آب و هواترين منطقه دنيا آغوش توست!!!!

ومن دبيرزبانم وبا زبان بي زباني ميگويم كه دوست دارم


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه یازدهم دی 1386 در ساعت: 22:34
|+|
به یادت میمونم
من مثل يه قطره شبنم مي مونم

عمر من اندازه يك نفس

كسي اتيش به وجودم ميزنه

كه براي من عزيزترين كسه

واي كه دلم طاقت دوريت بيش نداره

منتظرم كوه و دشت از تو خبر بياره

ولي افسوس تو ز من

خيلي دوري ميدونم

مثل قله هاي سخت

بي عبوري ميدونم

تويي اون خورشيد گرم

تويي اون قله دور

منم اون كسي كه تا ابد بيادت ميمونم

نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه یازدهم دی 1386 در ساعت: 22:22
|+|
اگر دستم رسد
    

 

                  اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم


قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد


تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه


دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی


و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی


خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم


کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید


که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی


شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند


به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت


من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت


هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه یازدهم دی 1386 در ساعت: 21:23
|+|
چند تا دوسم
 

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!

میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو

هم یکی هستی ...

وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوستت دارم...


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 در ساعت: 0:10
|+|
نشانی

من نشاني از تو ندارم

اما نشاني ام را براي تو مي نويسم

در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار

خيابان غربت را پيدا كن و

وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو

كلبه غريبي ام را پيدا كن

كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام

در كلبه را باز كن

به سراغ بغض خيس پنجره برو

حرير غمش را كنار بزن

مرا خواهي ديد....

با بغضي كويري كه غرق عصاره انتظار است

نشسته ام پشت ديوار دردهايم.....



نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 در ساعت: 0:6
|+|
معانی عشق

در کتابی معانی عشق از نظر مردم را خواندم

 

یکی گفت عشق دریای است که دو ساحل را به هم پیوند می دهد

 

یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد

 

یکی گفت عشق مانند سیبی است که به طور مساوی در بین دو نفر تقسیم می شود

 

یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری

 

و شخصی دیگر گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت

 

و شخصی گفت عشق تقسیم تمام زندگی دو نفر است

 

و شخصی گفت عشق مانند قفلی است بر قلبها

و شخصی گفت عشق نگاهی از محبت است


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 در ساعت: 0:12
|+|
خیالت راحت !
وقتی نه دلیلی برای گفتن هست

و نه گوشی برای شنیدن ...

وقتی سکوتم را التماس میکنی

و وادارم میسازی به خاموش ماندن ...

وقتی چشمانت را میبندی وبا تمام قوا

مرا به اعماق تاریکی هل میدهی ...

دیگر چیزی باقی نمی ماند . نه از من نه از سکوت نه از تاریکی نه از

خاموشی .

خیالت راحت !


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 در ساعت: 0:9
|+|
پاییز

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: چهارشنبه سوم مرداد 1386 در ساعت: 14:41
|+|
عاقبت عشق
 
نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: شنبه سی ام تیر 1386 در ساعت: 13:47
|+|
يار
 

تا كه بوديم نبوديم كسي        كشت مارا غم بي هم نفسي

 

 

تاكه رفتيم همه يار شدند

                                    

                                              خفته ايم وهمه بيدار شدند

 

 

قدر آ يينه بدا نيم چوهست       نه درآن وقت كه اقبال شكست



نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 در ساعت: 0:42
|+|
بی خبر
....ان که قبل از طلوع خورشید فردا...بی خبر رفت...

تن رود همهمه اب من پر از

وسوسه خواب واسه رویای رسیدن

من, بی حوصله بی تو

میون باور و تردید میون عشق و معما

با تو هر نفس غنیمت با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شور نشاطم

تو هیاهوی نگاتم

تو یه اواز قشنگی من تو اهنگ صداتم

مثل خنده رولباتم مثل اشک رو گونه هاتم

تو رو می بوسم و انگار شاعر شعر چشاتم

دشت پونه های وحشی

رنگ التماس و خواهش

موج خاکستری باد شعله گرم نوازش

بیا گل واژه عشق و با تو هم صدا بخونم

تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد با تو بمونم...

نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 در ساعت: 0:24
|+|
خلوتی سرشار از .......................

SDFSDFخلوتی سرشار از نیلوفرمSDFSDF

SDFSDFعشق ، همرنگ نگاهت می شودSDFSDF

SDFSDFوقتی از چشم تو ، نامی می برمSDFSDF

SDFSDFلحظه های تازه ات را مثل گلSDFSDFSDFSDF

SDFSDFمی گذارم لابه لای دفترمSDFSDF

SDFSDFوقتی از دست زمین و آسمانSDFSDF

SDFSDFلعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛SDFSDF

SDFSDFخستگی های خودم را ، پیش توSDFSDF

SDFSDFدر کنار دفترم می گسترمSDFSDF

SDFSDFبعد از آن ، حرف دلم را بیت بیتSDFSDF

SDFSDFاندک اندک ، بر زبان می آورمSDFSDF

SDFSDFما دو تا ، از خویش خالی نیستیمSDFSDF

SDFSDFتو لجوجی ، من پر از شور و شرمSDFSDF

SDFSDFگرچه تو از من ، کمی شیدا تریSDFSDF

SDFSDFمن هم از تو ، اندکی عاشق ترمSDFSDF

SDFSDFتو اگر یک لحظه پروازم دهیSDFSDF

SDFSDFشاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...SDFSDF


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: شنبه بیست و سوم تیر 1386 در ساعت: 14:4
|+|
عاشقي
عاشقي لايق هر آدم پيروزي نيست
پسرم!عشق كه يك چيز همين جوري نيست
عشق گنج است ولي رنج فراوان دارد
خودمانيم تو را طاقت رنجوري نيست
تا چهل سال دلي خون نخورد دل نشود
طعم انگور كه چون باده انگوري نيست
در رگ عشق بدم عاطفه را عاشق باش
چون كه بي مهر،صفا در گل شيپوري نيست
فرض كن،نيست هوس آنچه هوا در سر توست
عشق است ولي عشق به اين شوري نيست
عشق يك چيز لطيف است زمختش نكنيد
عشق يك پرده ي زيباست ولي توري نيست
خانهي بي دلبر و معشوق بهشت است ولي
چون بهشتي است كه در آن حوري نيست
عشق منظومه ي زيباي پريشاني هاست
پسرم!عشق كه يك حس همينجوري نيست
دوست دارم غزلم چيز بلندي نشود
ورنه جون همتون دست من اينجوري نيست

نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: شنبه بیست و سوم تیر 1386 در ساعت: 14:2
|+|
چیزی گلویم را می فشارد
انگار کسی
یا چیزی گلویم را می فشارد
صدای قلبم را کسی نمی شنود
حرفم را نمی فهمد
انتظارم را پایانی نیست

پس باز کن پنجره ها را

بگذار باران را بهتر ببینم
می خواستم
روی این شیشه باران خورده
با دستم
نقش تو را رقم بزنم
اسم تو را بنویسم
اما...
چشمانم بارید
دستانم لرزید
باز با خود گفتم
هر گاه مرا به خاک سپردید
در تاریکی گور
جایی را هم
برای آرزو هایم
بگذارید

نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: شنبه بیست و سوم تیر 1386 در ساعت: 13:57
|+|
دروغ
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد .
زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟
مرد گفت : برتو عاشق شده ام .
زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو .
مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟
زن گفت : تو راست نگفتي .
اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟
مرد شرمنده شد و رفت

نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: شنبه بیست و سوم تیر 1386 در ساعت: 13:55
|+|
خانه دوست كجاست؟

خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد صبا

آسمان مكثي كرد،

رهگذر شاخه‌ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌هابخشيد و به انگشت نشان دادسپيداري و گفت :

نرسيده به درخت، كوچه باغي است

كه از خواب خدا سبزتر است و

در آن عشق، به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت

بلوغ سر به در مي‌آرد

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره‌ي جاويد اساطير زمين

مي‌ماني،

و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد ...

قاصدك! هان! چه خبر آوردي؟

از كجا و از كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما

گرد ما بي‌ثمر مي‌گردي!

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي باز است

برو آنجا كه تورا منتظر است

قاصدك در دل من همه كورند و كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه‌هاي همه تلخ با دلم مي‌گويم

كه دروغي تو دروغ كه فريبي تو فريبي كه فريبي تو فريب

قاصدك! هان! ولي آخر اي واي!

راستي آيا رفتي با باد؟

با توام! آري! كجا رفتي؟ آري!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي جايي؟

در اجاقي رمق شعله نمي‌بندد

خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك! قاصدك! قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي‌گريند ...


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: شنبه بیست و سوم تیر 1386 در ساعت: 13:53
|+|
چشمای معصوم
شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن ارزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبه رومه

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

که بگم دیوونتم من زندگیمو من به تو بستم

تو رو دیدم مثل اینه توی تنهایی شکستی

من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

چشم تو پر از گلایست اما هرگز نمی گفتی

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن ارزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبه رومه


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه نوزدهم تیر 1386 در ساعت: 1:48
|+|
فال
 
براي ديدن فال خود کافيست اول  :                                                                                                                                    
در دل نيت کنيد سپس انگشت يا ماوس خود را بروي يکي از دايره ها بگزاريد بعد کليک کنيد













نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه نوزدهم تیر 1386 در ساعت: 1:47
|+|
بنام عشق
بنام عشق،به ياد عشق،براي عشق

بنام عاشقي که فانوس قلبش طنين عشق مي نوازد

تقديم به عشقها و آرزوها واميدها و انتظارها

به کساني که عذاب مي کشند و از عذاب عشق لذت مي برند

تقديم به اشکهاي سوزان و خنده هاي ناپيدا

به فنا شده هاوتباه شده ها

و سرانجام تقديم به کساني که چون اقيانوس ظاهري آرام و باطني شوريده

دارند

فرياد برآوردم چه کسي همدم من مي شود تا تنهاييم را با او قسمت

کنم؟فقط سکوت بود و سکوت و ازآن زمان ، تنهاييم را با سکوت قسمت مي

کنم،امشب وجود خسته و پاييزي دلم احساس مي شود.دلم غمگين است و

جاي خالي لحظه ها جان مي سپارند و مي ميرند،لحظه هايم پر شده از

احساس مرگ و تنهايي و سکوت


 


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: شنبه شانزدهم تیر 1386 در ساعت: 16:5
|+|
شب رویایی
ای شب از رویای تو رنگین شده


سینه از عطر تو هم سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش


شادیم بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی كه شوید جسم خاك


هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک


ای طپش های تن سوزان من


آتشی در سایه مژگان من


ای مرا با شور شعر آمیخته


این همه آتش به شعرم ریخته


چون تب عشقم چنین افروختی


لاجرم شعرم به آتش سوختی


ای دو چشمانت چمنزاران من


داغ چشمت خورده بر چشمان من


بیش از اینت گر كه در خود داشتم


هر كسی را تو نمی انگاشتم


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 در ساعت: 18:5
|+|
دوست دارم

 این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشتاست ؟  

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! 

به راستی آخر این داستان چگونه تلخ یا شیرین ؟ 

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی  مان ؟

 چه زیباست لحظه ای که من به 

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! 

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت  

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! 

چه تلخ است لحظه  جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! 

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....  

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو  

دیده می شود ! 

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 در ساعت: 21:5
|+|
ای کاش ...!
 

کاش می دانستی چقدر تو را دوست دارم....
 
کاش می دانستی که تمام زندگی منی و بدون تو این زندگی برایم زیبا نیست...
 
کاش می دانستی شب و روز ، لحظه به لحظه به یاد تو هستم
 
 ، با یاد تو زندگی می کنم و به عشق تو نفس می کشم عزیزم...
 
کاش می دانستی چقدر برای من عزیزی ...
 
اگر می دانستی هیچگاه خنجر سرد در این دل عاشقم فرو نمی کردی!
 
اگر می دانستی هیچگاه طاقت دیدن اشکهای مرا نداشتی عزیزم!
 
کاش می دانستی که تو تمام هستی منی و این دنیا را بدون تو نمی خواهم!
 
عزیزم باور کن که دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی !
 
باور کن این قلب عاشقم تنها به عشق تو می تپد و تنها یک نام
 
و آن هم نام مقدس تو در آن حک شده است...

 

                            

 


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: یکشنبه بیستم خرداد 1386 در ساعت: 14:25
|+|
دفتر عشق

دفتر عشق...
به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی...
 
با چشمهای خیس می نویسم که دوستت دارم تا تو نیز با چشمهای خیس بخوانی و
 
احساس مرا از ته قلبت درک کنی ....
 
با دلی عاشق می نویسم که عاشقانه با تو می مانم ، و می نویسم که اینها تنها یک
 
نوشته نیست بلکه احساس قلبی من است عزیزم....
 
می نویسم تا بخوانی و به عشق من افتخار کنی ... با دلی پاک ، صادقانه و یکرنگ می
 
نویسم که خیلی دوستت دارم ....
 
می نویسم تا شبها با خواندن درد دلهای عاشقانه ام به خواب روی و خواب فرداهای با
 
هم بودنمان را ببینی...
 
به عشق تو می نویسم و با یاد و خاطرات تو زندگی می کنم عزیزم...
 
از تو می نویسم ، چون که تو لایق  احساسات عاشقانه منی بهترینم....
 
به تو ، قلب پاک تو و عشق مقدست افتخار می کنم و تا ابد تو را در قلب خویش اسیر
 
 نگه می دارم...
 
راضی باش به این اسارت ، با خون عاشقی و عطر نفسهایم تو را در  زندان قلبم زنده
 
نگه می دارم...
 
با دلی عاشقتر ، می نویسم که عشق تو پاکترین عشق دنیاست و با قلمی به رنگ
 
سرخ در دفتر عشقم می نویسم که خیلی دوستت دارم ای هم نفس من....
 
این دفتر عشقم با تمام احساسات عاشقانه اش تقدیم به تو ... تو لایق این دفتر عشقی
 
 ، صادقانه آن را به تو هدیه می دهم .....  هر شب صفحه ای از دفتر عشق را باز کن ،
 
بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب .....
 
تمام صفحات این دفتر عشق را ورق بزن ، جای قطره های اشکم را در هر صفحه از آن
 
 ببین!
 
حالا تو نیز با چشمان خیس این دفتر عاشقانه را بخوان و مرا باور کن.........
 
به عشق تو می نویسم ، می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب مهربانت
 
عزیزم...

 


نويسنده: عرفان خسرو شاهی مورخ: یکشنبه بیستم خرداد 1386 در ساعت: 14:23
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie